مُشکلات  =  شُکلات

      ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود رفته بودم میدان حسن آباد برای تعمیر سشوار صنعتی که وسیله کارم بود و با آن رنگ خشک می کردم ، بدون آن کارم لنگ بود ، نمایندگی مربوطه گفت تعمیر آن حدود یک هفته طول میکشد واضافه کرد اگر عجله دارم به نشانی روی کارتی که داد بروم تا کارم را سریعتر انجام بدهند. ایستاده بودم کنار خیابان برای تاکسی سوار شدن ، خیابان یک طرفه بود وماشینها با سرعت  میگذشتند ، داشتم فکر می کردم به آدرسی که نمایندگی گفته بود بروم، یا به خیابان منوچهری بروم که تعمیرگاه معروفی آنجا بود؟  تصمیم گرفتم به آدرسی که نمایندگی داده بود سری بزنم، منتظر تاکسی بودم که ناگهان یک موتوری خلاف جهت خیابان با سرعت از پشت سرم گذشت و بدن راننده تقریبا با من برخورد کرد و چند قدم جلوتر با زحمت موتورش را کنترل کرد واز من عذرخواهی کرد ، حسابی شوکه شدم و دوباره منتظر تاکسی ماندم . بعد از این اتفاق مثل آدمهای خرافاتی پیش خودم گفتم شاید این یک نشانه است و بهتر است مسیرم را عوض کنم و به این آدرس نروم! اما از سر لجبازی واینکه به خودم ثابت کنم که افکار خرافی هیچ اساسی ندارند برآن شدم مسیرم  را ادامه بدهم وببینم این نشانه که نزدیک بود کار دستم بدهد و ازآن جان سالم به در برده بودم چطور خواهد شد؟

                                              

       از تاکسی پیاده شدم ، بعد از ده دقیقه پیاده روی  به چهار راه لشکر رسیدم ورفتم جلوی در پاساژی که تعمیرگاه داخل آن بود ، جلوی در پاساژ عده ای جمع شده بودند، سروصدا و فحش و فحش کاری بود، چند نفر مشغول گرفتن دو تا آقایی بودند که اگر ولشان می کردند معلوم نبود میخواستند چه بلایی سر هم بیاورند!؟  صبر کردم تا درگیری تمام شد، راه باز شد ، رفتم داخل پاساژ ، توی دلم می گفتم این هم نشانه دوم ! واتفاق سوم احتمالاً اتفاق اصلی است که قرار است بیافتد!  تعمیرگاه زیرِ طبقه همکف پاساژ بود. زیرپاساژ دور تا دور مغازه بود اما همه خالی و دربسته،  فقط یک مغازه باز بود و باید همانی باشد که توی آدرس بود ، رفتم داخل ، مغازه پر از ابزار و وسایل مختلف صنعتی بود، آقای جوانی آنجا بود سلام کردم  وکارم را گفتم ، ایشان خیلی با دقت و تخصصی چند نکته را برایم توضیح دادند ومطمئن شدم که واقعاً توی کارشان مسلط و باتجربه اند. خیالم راحت شد وکارم را به ایشان سپردم، ولی آنروز اتفاق سومی که منتظرش بودم نیفتاد!؟

 

   پس از دو روز تلفن زدندکه وسیله تعمیر شده وآماده است. بعد از تماس رفتم و آن را تحویل گرفتم، انصافاً خیلی خوب تعمیر شده بود و باکمال تعجب حتی از روز اولش هم بهتر کار میکرد!  وقتی برگشتم متوجه شدم داخل نایلون کنار سشوار کاغذی هست که نکات ایمنی برای استفاده از سشوار را توضیح می داد که قبلاً نمیدانستم وبرایم جالب بود و دیگر یک بسته کوچک و زیبای شکلات بود که روی پاکتش نوشته شده بود شکلات تلخ ، و نیزکاغذی درون پاکت بود که خواص شکلات تلخ را توضیح می داد ومزایای آن نسبت به دیگر شکلاتها را.  فکر کردم آیا علت قراردادن این شکلات کنار یک وسیله تعمیری آن هم در یک تعمیرگاه صنعتی چه می توانست باشد؟ 

 

  یاد کتابی افتادم که چند روز قبل دوست و هم لژیونی مهربان امیرآقا  به آقارضا راهنمای خوب ما هدیه دادند ،کتابی با عنوان « مشکلات را شکلات کنید! » ، ناخودآگاه ذهنم این دو موضوع را به هم مرتبط کرد اما از آنجایی که اگر مشکلات که اصولا نباید شیرین باشند را تبدیل به شکلات کنم در واقع آنها را شیرین کرده ام و راحتتر حلشان می کنم ولی طبق نوشته کاغذ داخل آن بسته شکلات ، شکلات هرچه شیرین نباشد و تلخ تر باشد بهتر است!؟ پیش خودم گفتم حالا اگر مشکلاتم را به شکلاتی که شاید به همان تلخی باشد تبدیل کنم آن وقت چه می شود؟ و من چطور می توانم مشکلاتم را راحتتر حل کنم !؟  شکلات را نخوردم و آن را تا چند روز نگه داشتم !  توجهم به مغازه های شکلات فروشی بیشتر جلب شد وبه بسته های شکلاتی نگاه می کردم که روی بعضی از آنها درصد شکلاتشان را نوشته بود از 65درصد، 75درصد تا  99درصد بود ولی 100درصد ندیدم، نمی دانم شکلات 100درصد هم پیدا می شود یا نه؟  یعنی تلخ تلخ مثل...

 

   َمخلص کلام اینکه من دریافتم شکلات هرچه تلخ تر باشد خاصیت بیشتری دارد و متوجه شدم مشکلات هم هرچه درصد بالاتری داشته باشند خاصیت بیشتری خواهند داشت وباعث آبدیده تر و باتجربه تر و محکم تر شدن من می شوند...! البته در مقایسه با دیگران درصد مشکلات من به نظرم حدود20 درصد است، هرچند یک وقتهایی خیال می کنم مشکلاتم از 100درصد هم بالاتر می زنند!

گفتنی ست که وقتی خوب فکر می کنم علت ناکامیهایم را نداشتن تجربه واستقامت کافی می دانم . یعنی اینکه درصد موفقیتهایم به اندازه ی درصد مشکلاتم بوده اند !

  

  بعد از آن اتفاقات واین افکار به نظرم می آید آن شکلات تلخ شاید همان اتفاق سومی بود که آنروز منتظرش بودم! هرچند بیشتر مواقع منتظر اتفاقات ناخوشایند بوده ام و اغلب هم برایم رخ داده اما این بار چنان نشد، شاید به خاطر آن کتابی بود که امیرآقا به لژیون ما معرفی کرد، کتابی که از آن فقط عنوانش را خوانده ام!  هنوز هم فکر میکنم خرافات چیز بی اساسی است، اما زمانی که به علت تاثیرات خرافی بر ذهن و رفتارم فکر میکنم بیشتر به شناخت خود ونقاط ضعفی که دارم آگاه میشوم.    

      

با آرزوی موفقیت های 100 درصد برای شما . راستی اگر شکلات 100درصد داشتید ما را نیز یاد کنید!