هنر تغییر صورت مسئله!

 

                هنر تغییر صورت مسئله!


 همیشه وقتی تلاش خود را شروع مي کنيم مي خواهيم يک مسئله ساده را حل کنيم ، ولي وقتي به پايان تلاش نزديک مي شويم مي بينيم در حال حل يک مسئله  بسيار بزرگتر هستيم و با بزرگتر شدن مسئله هاست که آدمی رشد مي کند وبزرگ مي شود. اگر در زندگي مي بينيم يک مسئله ساده و ابتدائی  ويک درد کوچک همه ساعات شبانه روزمان را به اشغال خود در آورده وما را زمينگير ساخته بدانيم که دچار مشکل بي دردی و کوچک بودن مسئله شده ايم واين يعني اينکه اصلا همت  و اراده اي براي حل همان مسايل کوچک  در وجود ما نيست. چرا که اگر بود در حين چاره جويي براي مشکلات کوچک ، ما خودمان هم به تدريج با مشکل بزرگ مي شديم و رشد مي کرديم و حداقل مزيتش اين بود که به حال بي دست و پايي و زمين گيري دچار نمي شديم.

                                                                       ادامه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

ماهیت واقعی


      ماهیت واقعی

  اصطلاح «ماهیـت واقـعـی»، به معنای «عصاره یا مشخصات ویژه ی یک پدیده یا یک شخص» است. هر شخص یا هر پدیده، ماهیت واقعی خاص خود را دارد. اگر خواهان آن هستیم که با شخصی در آرامش و شادی زندگی کنیم، باید طبیعت واقعی او را دریابیم. وقتی این طبیعت را تشخیص دادیم و درک کردیم، دیگر مشکلی وجود نخواهد داشت.

  برای مثال، وقتی گاز طبیعی را برای آشپزی و گرمادهی به خانه می آوریم، «ماهیت» گاز را می شناسیم و می دانیم که خطرناک است و اگر به طور صحیح وبا احتیـاط با آن عمل نکنیم، باعث ضرر و زیان خواهد شد. پس در این که از آن در خـانه ی خود استفاده کنیم، تردید نمی کنیم. همین امر در مورد نیروی برق نیز مصداق دارد. امکان دارد هر یک از ما در صورت بی احتیاطی دچار برق گرفتگی شویم، اما اگر آگـاه باشیم، نیروی برق می تواند به ما کمک فراوانی کند و هیچ مشکلی به وجود نیاید؛ زیرا در مورد ماهیـت نیروی برق آگاه هستیم. انسان نیز دقیقاً همین طور است. اگر ما دربـاره ی طبیعت اشخـاص، به اندازه کافی آگاهی نداشته باشیم، ممکن است خود را دچار مشـکل کنیم از سویی اگر آگاه باشیم، خواهیم توانست در آرامش و شادی با یکدیگر زندگی کنیم. در واقـع، کلیـد اصلـی زندگـی آرام و شـاد، شنـاخت و درک طبیعت واقعی دیگران است.

                                         نوشته؛ تیک نات هان

سؤالات جهانبینی یک


۱- جهانبینی را تعریف کنید؟

ج: آنچه ما نسبت به کل هستی (جهان‌درون ‌و جهان‌بیرون) برداشت ، ادراک،  دریافت و احساس می‌نماییم ، جهان‌بینی نام دارد.
۲- جهانبینی درون را تعریف کنید؟

ج: جهان‌بینی درون شامل : ادراک و احساس و . . . ما  نسبت  به خودمان است.

۳- جهان‌بینی بیرون را تعریف کنید؟

ج: جهانبینی بیرون شامل : ادراک و احساس ما نسبت به تمام هستی است.

                           (ادامه سؤالات را در ادامه مطلب بخوانید)

ادامه نوشته

سوالات آزمون جهان بینی 1

 

آزمون شماره: 10           جهان بينی 1     92/04/24      نمایندگی آکادمی



نام و نام خانوادگی:

نام راهنما:

شماره کارت عضويت:


  سرآغاز سخن:

  انجام راه درست و کامل انسان را به انوار الهی نزديک می کند و انوار الهی چشم دل را  می گشايد

                    “استاد سردار"


1- تعريف جهان بينی را بنويسيد.

2- جهان بينی درون و بيرون را توضيح دهيد.

3- بر اساس اعتقاد کنگره 60 برای درمان اعتياد چه بايد کرد؟

4- مفهوم سفر چيست؟

5- جهان بينی درون وبيرون چه کمکی به ما می کند؟

6- کنگره 60 انسان را به چند بخش تقسيم می کند آنها را نام برده وتوضيح دهيد.

7- نفس را تعريف کنيد.

8- خواسته های نفس به چند دسته تقسيم می شوند ذکر نمائيد.

9- مراحل نفس را بنويسيد.

10- آيا همه چيز با آموزش به دست می آيد توضيح دهيد.

11- پديد آوردن خواسته ها بر عهده کيست؟

12- يک قانون مهم ( قانون دوم يا قانون ذرات) را بنويسيد.

13- نگهبانان قلعه بايد دارای چه قدرتی باشند؟

14- مغزرا تعريف کنيد.

15- پارامتر آموزش در مثلث دانائی را توضيح دهيد.

16- در تجربه چه چيزی نقش اصلی را به عهده دارد؟

17- چه چيزی باعث توانائی و قدرت عقل می شود؟

18- هدف اساسی و اصلی نيروهای بازدارنده چه مي باشد؟

19- چهار نيرو در طبيعت که منشأ کل پديده و رويدادها هستند را نام ببريد.

20- چهار نيرو در طبيعت که منشأ کل پديده و رويدادها هستند دو تأثير عمده را که در ما ايجاد می کند را بنويسيد.

21- بار مثبت در اثر ............ الکترون وبار منفی دراثر.............. الکترون پديدار ميشود.

22- چه زمانی انفجار درساختارهای ما يا انفجار سلولی رخ می دهد؟

23- دانائی موثر راتعريف کنيد.

24- حس را تعريف کنيد.

25- تعادل فيزيکی انسان را چه چيزی کنترل می کند؟

                     
                                                            موفق باشيد!

                                                                                                                                                                        

بــرگ و بـــاد!

                      بــرگ و بـاد!

                         (برگرفته ازگفتگوهای لژیون همسفر رضا قلی پور)

 

   پاسخ ایشان به پرسش همسفری که سئوال کردند

   درباره گریززدن ورفتارهای غیرطبیعی مسافر خود:

 

   فرق راهنمای مسافر با یک همسفر در این مورد چیه؟ راهنمای مسافر حرف رو میدونه کی باید بزنه، راهنما هم متوجه هست که این رهجو داره گریز میزنه اما راهنما الان هیچی ممکنه به روی اون نیاره، چون صلاح نمیدونه، چون اون هنوز زیر پاش قرص نشده! توجه میکنین!؟ راهنما لازم نمیدونه چیزی به روش بیاره از این جهت کار راهنما درسته، ولی ما تاببینیم اون گریز میزنه حال خودمون گرفته میشه باهاش درگیر میشیم میزنیم همه چیز رو خراب میکنیم، ممکنه کاری بکنیم فردا نیاد کنگره! خب اگه نیاد میخواهم چکار کنم؟ میتونم چکار کنم!؟ این نکته از این جهت که برای همه ما منجمله خود من درسه دارم بهش تأکید میکنم، اگر مسافر من داره میاد من خدا رو شکر کنم، اصلا در درمان او دخالتی نداشته باشم و بگذارم که او مسیر خودش رو ادامه بده.

 

   ما همش دوربینمون روی اونه، روی خودمون نیست! ما باید توجهمون به خودمون باشه.    دقت داشته باشید، مسافر شما رفته راهنما انتخاب کرده، ما میتونیم نظارت داشته باشیم ولی دخالت درست نیست، هرگونه دخالتی که آیا...؟  اصلا بگذارید که او بی موقع داروش رو بخوره! اواشتباه کنه! راهنمای او متوجه میشه، وشاید نداره! من اول گفتم راهنما میدونه شرایط اون رو، اگر صلاح بدونه خودش تذکر میده.   بعد هم راهنما وارده چه جوری بهش تذکر بده. محمد، مسافر من یک روز آمد خونه "گفت که راهنماش آقای ابولحسنی داشت میزد به در که دیوار بشنوه! صحبتهاش عمومی بود ولی دقیق میزد توی خال! اون مشکلات من رو داشت مطرح میکرد."  راهنماها اینجوری واردن!

 

   راهنما نمیاد بگه که مثلا آقای مسافر یا همسفر تو حالت خرابه یا چرا اینجوری هستی!؟ به کسی این حرف رو نمیزنه. مشکلات کار رو، مشکلات سفر رو میاد بصورت مسأله علمی میگذاره وسط و راجع به اون مسئله خود اون شخص هم که مسئله داره صحبت میکنه و ناراحت هم نمیشه، خود شخص هم نظر میده و نظرات درست هم میده!

 

    مثلا ما راجع به اینکه (گاهی مسافر ما تبدیل به یک توفان میشه و میاد به سمت خانواده!) این را ما میخواهیم تبدیل به یک مسئله علمی کنیم. میگوئیم شما برگهای  یک درخت رو نگاه کنید آنها مثل اعضای یک خانواده اند، وقتی که یک توفان باد میادبه طرف این درخت این برگها روبروی باد نمیاستند، بلکه خیلی راحت انتهای برگ که یک حالت انعطاف پذیری داره با جهت باد خودش رو تنظیم میکنه و تبدیل میشه به سطح نازکی در مقابل وزش باد وباد از میان برگها میگذره و فشاری هم به درخت نمیاد!

 

  ما باید از آن درخت یاد بگیریم، از برگهای آن درخت یاد بگیریم که چگونه توفان ها را پشت سر بگزاریم!

 

  تهیه و تنظیم: همسفر حمید

همسفر، این را بدان!

                  همسفر، این را بدان!                          


همسفر، می دانم زمانی که متوجه اعتیاد من شدی دنیا روی سرت خراب شد، در یک لحظه کوتاه تمام آرزوهایت در هم شکست، مانده بودی و مستعصل که چه کنی.


میدانم که اصلا باور نداشتی که یک روز (پسرت، همسرت، برادرت، ...) به سمت اعتیاد برود.


میدانم که در روزهایی از زندگی از وجود من در کنارتان احساس خوشبختی می نمودید و شاید هم خود را خوشبخت ترین انسان روی کره زمین می پنداشتید.
میدانم که تصورتان از اعتیاد این بود که هر کس این صفت را داشته باشد از فردا باید در کنار جوی و خیابان پیدایش کنید.


میدانم که تصوری دیگر این بود که فرد معتاد به هیچ چیز و هیچ کس رحم نمی کند تا جاییکه جهیزیه و یا اسباب خانه را به غارت خواهد برد.


میدانم که فرد مصرف کننده را آدمی لاقید و خوشگذران و بی فکر و بی مسئولیت می دانستید.


میدانم که همیشه دوستم داشتید و خواهید داشت چون پیوند محبت بینمان برقرار است.


میدانم .......


اما لحظه ای را که متوجه شدی که فردی را که اینقدر به او عشق می ورزی، اعتیاد دارد بی شک بدترین حال دنیا را داشتی، شاید هم از وجود خودت در این دنیا بیزار بودی، نمی دانم شاید هم آرزو می کردی که ای کاش همچین (همسری، پسری، پدری، برادری، ...) نمی داشتی.


شاید لحظه ای را هم از خدای خودت شکایت می کردی که این چه زندگی و چه بخت سیاه و چه اقبالی است که نصیبت شده.


تمام اینها را کم و بیش میدانم ولی خیلی دوست دارم تو هم یک سری چیزها را بدانی، فقط بدانی همین و بس.

         

 ادامه در ادامه مطلب                                              

نویسنده: مسافر سعید

منبع: وبلاگ نمایندگی مشهد                                                                                                  

ادامه نوشته

من شیشه ام

                     من شیشه ام!



مصیبتی را که به بار می آورم باید بیائی و ببینی.


اگر به من نیاز داری اینرا بدان که من به راحتی پیدا میشوم ، من در اطراف تو زندگی میکنم ، در مدرسه ، در شهر...


من با پولدارها زندگی میکنم ، با فقرا ...


من درکوچه شما زندگی میکنم ، شاید همین خانه بغلی.


مرا در آزمایشگاه میسازند ولی نه آنطور که تو تصور میکنی ، من میتوانم در آشپز خانه ، در  وان دستشوئی یا در پستو ساخته شوم.


از مرگ میترسی؟ بدانکه این اتفاق خواهد افتاد.


من اسمهای زیادی دارم ، ولی یکی از آنها را تو حتما میدانی ، مطمئنم که درباره ام چیزهائی شنیده ای!!


اسم من کریستال مت ((شیشه)) است.


                                  متن کامل در ادامه مطلب



ادامه نوشته

گفتگو  با یک همسفر


گفتگو با خانم الهام از کمک راهنمایان گروه خانواده          


- لطفأ خودتان را معرفی کنید.
به نام خداوندی که وجودم از وجودش پیداست، سلام من الهام هستم یک همسفر و کمک راهنمای کنگره 60


- کنگره چطور سر راه شما قرار گرفت؟
یک روز که از تمام دنیا و خودم ناامید و خسته بودم با چشمی که پر از حلقه های اشک بود روبروی تلویزیون نشسته بودم تا صدای اذان ظهر را بشنوم، اذان که تمام شد برنامه خانواده شبکه یک، برنامه ای داشت به عنوان «انسانهای موفق» و در آن برنامه افرادی را می آوردند که مشکلات بزرگی داشته اند و بر آن مشکلات پیروز و موفق شده اند، بر حسب تصادف آن روز زوجی را آورده بودند که دچار معضل اعتیاد بودند و توانسته بودند که بر مشکل خود پیروز شوند، در آن برنامه من اسم آقای مهندس دژاکام و کنگره 60 را شنیدم و این نقطه آغاز و جرقه ای بود برای پیدا کردن و آمدن به کنگره 60.


- سفر اولتون چطور بود؟
اولین روزی که به کنگره آمدم، وقتی مشاوره شدم گفتند باید یازده ماه مرتب و منظم بیائید تا نتیجه بگیرید، خیلی برایم سخت بود چون پسرم کوچک بود و هوا هم خیلی سرد بود، فکر می کردم که نتوانم ولی وقتی به صحبت های مشاور خودم خانم فرنوش که بعد هم راهنمای خودم شدند، گوش کردم، دیدم ارزش کار به این مهمی را دارد و به قول راهنمایم کفش های آهنین پوشیدم تا در این سفر خسته و ناامید نشوم و با صبر و استقامت گام های خود را یکی پس از دیگری بردارم، وقتی چیزی را قبول می کنی و می پذیری کار برایت راحت تر و لذت بخش تر می شود و درست از همان موقع شیرینی سفر و لذت آن را لمس کردم چون فکر می کردم هدف بزرگی دارم و باید به آن برسم تا خانواده ام لذت و آرامش و آسایش را لمس کنند.


پس گوش به فرمان راهنما شدم و هر چه گفتند بکار بردم و عملی کردم و سفری که در اول امر سخت و ناشدنی می پنداشتم در آخر امر لذت بخش شد و پس از 9 ماه و 5 روز با وجود تمام سختیها که خاص سفر اول است با کمک راهنمایی خانم فرنوش فراهانی و آقای مجید احمدی به رهایی خودم و مسافرم از بند ضدارزشها و تخریب ها رسیدیم و طعم خوش رهایی را چشیدیم.


-  «یک همسفر باید بال پرواز باشد» چگونه می توانم بال پرواز باشم؟

یک همسفر با صبر و استقامت و آرامش خودش می تواند بال پرواز مسافرش باشد یعنی اول من باید خودم بپذیرم و دیدگاه خودم را نسبت به مواد مخدر و اعتیاد تغییر بدهم و قبول کنم که یک مصرف کننده بیمار است و بعد یاد بگیرم که در کنار بیمار بودن، احتیاج به صبر، استقامت و آرامش دارد، تا آن بیمار و من به درمان تخریب های خود برسیم.

                                      متن کامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

راههایی که برای ترک اعتیاد پسرم رفتم نتیجه نداشت

راههایی که برای ترک اعتیاد پسرم رفتم نتیجه نداشت

 

                       

                   


دنیای کنگره دنیای دیگری برای من بود، اولین چیز این بود که با بیماری اعتیاد آشنا شدم، خانواده ها در کنار فرد مصرف کننده (مسافر) سفر می کنند، خانواده کنگره 60 با آغوش باز، من و مسافرم را پذیرفتند.

قبل از کنگره راههایی را برای جلوگیری از اعتیاد و ترک پسرم انجام دادم، با روش های مختلف و در مدت کوتاهی مجددا اعتیادش شروع می شد، او از راههای کوتاهی برای ترک استفاده می کرد، می خواست زودتر به نتیجه برسد.


تفکر من این بود که اعتیاد را باید ترک کرد و این راه را بعنوان یک بیماری اعتیاد می شناختم و نظرم این بود که معتاد نمی تواند ترک کند و اراده ندارد و او را محکوم می کردم و حتی قضاوت بی مورد می کردم.
 

آن زمان دانشی نداشتم و بیشتر حال او را خراب می کردم و در جهل و نادانی گم شده بودم و در کوچه های بن بست زندگی گم شده بودم، تلاش می کردم اما از روی اصول نبود و روش هایی انجام دادم همچون گیاه درمانی، طب سوزنی، تزریقات درمانی، UROD، خود درمانی، سقوط آزاد.


او در مدت 2 سال به صورت سقوط آزاد مواد استفاده نکرد اما به دلیل اینکه او فقط مواد را کنار گذاشته بود و درمان نشده بود دوباره به اعتیاد روی آورد و به سلول انفرادی خود بازگشت.
 

من به بن بست رسیده بودم، نابینا بودم و ادای انسانهای بینا را در می آوردم، خودم را مقصر می دانستم و آرزوی مرگ می کردم چون شاهد آب شدن مسافرم بودم، در چنین شرایطی نمی توانستم او را ببینم و کمک های من کمک ناسالم بود، احساسی و عاطفی برخورد می کردم.


حال زمانی که با کنگره 60 آشنا شدم ◄دنیای کنگره دنیای دیگری برای من بود، اولین چیز این بود که با بیماری اعتیاد آشنا شدم، خانواده ها در کنار فرد مصرف کننده (مسافر) سفر می کنند، خانواده کنگره 60 با آغوش باز من و مسافرم را پذیرفتند.
 

با محبت و عشق با مسافرها رفتار می شود و این کار من را به وجد آورد، در این زمان راه برایم نمایان شد و حرکت کردم و این سعادت را پیدا کردم که نام همسفر را به من بدهند.


امید به زندگی برگشت، احیا شدم، با راهنمایی که خودم انتخاب کردم القاء شدم، مطالب و نوشتارهای کنگره را خواندم و به من کمک کرد و مثل چاقویی دو لبه در من عمل کرد، صفت های خوب و بد خود را شناختم، با ضد ارزشها آشنا شدم.
 

قبله خود را گم کرده بودم آن را یافتم و شناختم، دستم را گرفت و کمکم کرد.
 

نیروی مطلق من را انتخاب کرد، از راه فسق و فجور برگشتم و ایمان و تقوا را جایگزین کردم، صبر را آموختم که در سختی ها صبور باشم، در مقابل ترس، شهامت و محبت را جایگزین کردم و نفرت را از خود دور کردم، یاد گرفتم که قضاوت بیجا نکنم.
 

یاد گرفتم که بال پرواز پسرم باشم نه بار او، فرد مصرف کننده (مسافر) خودش زخمی است.
 

امروز اولین روز از بقیه زندگی من است، برای این انتخاب پروردگارم، در مقابلش شکر، شکر، شکر می کنم و تشکر می کنم که به من پسر مصرف کننده ای (مسافری) داد تا از طریق او به کنگره 60 بیایم و راهم را بشناسم و پیدا کنم.

 

نویسنده: همسفر صدیق
منبع:
وبلاگ نمایندگی حر



تجلیل از کمک راهنمایان آقایان همسفر - نمایندگی آکادمی

یازدهمین جلسه از دوره یازدهم کارگاهای آموزشی خصوصی ویژه آقایان همسفر نمایندگی آکادمی روزهای پنجشنبه با دستور جلسه جایگاه راهنما با استادی آقای مهندس حسین دژاکام و نگهبانی آقا محمود و دبیری آقا علی در تاریخ 14/02/1391 رأس ساعت 13 از آغاز به کار نمود.


خلاصه سخنان استاد :
استاد فرمودند هفته معلم یا روز راهنما را از صمیم قلب به شما تبریک میگویم. حضرت علی می فرماید: "هر کس به من کلمه ای یاد بدهد٬ من بنده او هستم" در مقام راهنما یا معلم٬ همین یک کلمه کافیست. در کنگره همه نیروها داوطلب می باشند و هیچ چیز از هیچ کجا الگو برداری نشده. همه چیز در حال حرکت است، ممکن است مشکلی هم در کار باشد که با توجه به جاری بودن٬ سعی می کنیم آنرا نیز حل کنیم، ما در کنگره حدود چهارصد راهنما و کمک راهنما داریم.

 

اگر از این چهارصد نفر٬ یک درصد مشکل دار باشند می شود چهار نفر و این برای کنگره خیلی زیاد است، وقتی اینها می خواهند کمک راهنما شوند٬ باید امتحانات مختلفی را پشت سر بگذارند، از امتحانات فنی باید بگذرند و از جهان بینی هم باید غنی باشند و پس از قبولی باید مرزبان ها و راهنمایشان و همچنین کنگره دیده بانی صلاحیت آنها را تأیید کند.
 

هرچند مقام معلمی بالاست اما مقام کمک راهنمایی فرق دارد، ممکن است یک دستور اشتباه٬ سرنوشت فردی را دگرگون کند٬ که نه تنها فرد٬ بلکه خانواده او را نیز دچار مشکلات زیادی می نماید، در متن نگهبان جلسه آمده است: که ما همسفر مسافرانی هستیم که سفر خود را از تاریکی ها به طرف روشنایی ها آغاز نموده و ما نیز سفر خود را آغاز می نماییم، یعنی یک همسفر٬ وقتی به کنگره می آید باید سفرش را آغاز کند چون تنها کاری که همسفر انجام نمی دهد٬ این است که مواد نمی زند.
 

همسفران وضع آشفته تری نسبت به مسافران دارند٬ چون مسافر هروقت مشکلی داشته باشد سرش را با مواد گرم می کند امّا آن پدر چه کند؟


همسفران از تعادل روحی برخوردار نیستند، در جوانی ازدواج کرده٬ بچه دار شده و با هزاران امید و آرزو بچه را بزرگ می کند به دانشگاه می فرستد بعد می بیند بچه شده تریاکی٬ هروئینی یا شیشه ای، خب کمر آدم زیر این بار خرد میشود.


متأسفانه از بچگی به ما آموزش نداده اند٬ آموزش درستی نداشته ایم٬ درست زندگی کردن را به ما یاد نداده اند، به ما گفته اند راستی خوب است٬ صداقت خوب است٬ محبّت خوب است٬ به پدر و مادر نیکی کن٬ اما اندازه اش را نگفته اند، گفته اند به مردم اعتماد کن اما اندازه اش را نگفته اند، هیچ معیاری را برای ما تعریف نکرده اند، ما اندازه ها را نمی دانیم، اندازه دوست داشتن چقدر است؟ ما چقدر باید به دیگران اعتماد کنیم؟ اولین چیزی که در کنگره یاد می گیریم عدالت٬ معرفت و عمل سالم است، عمل سالم همان عمل صالح است، عملی که در آن صلح است، عدالت این است که هم به فکر خودمان باشیم و هم به فکر فرزندانمان، ما هم باید زندگی کنیم و به عنوان یک انسان از زندگی بهره مند شویم.



یک همسفر وقتی به کنگره می آید مثل بشکه باروت است، فکر می کند دنیا به آخر رسیده٬ اما اینطور نیست، حالا بچه شما موادی می زند٬ صبر داشته باشید، درست می شود، ما در کنگره این مطالب را یاد می گیریم، این راهنماست که اینها را به ما یاد می دهد و ما باید قدردان او باشیم.


راهنما در کنگره بدون دستمزد خدمت می کند٬ حتی هزینه ایاب و ذهاب خود را نیز می دهد، فقط برای اینکه به دیگران کمک کند نه پولی است و نه مقامی. تنها محبت است و آن نیز بند عشقی است که بین او و قدرت مطلق برقرار است.
 

در پایان آقای مهندس دژاکام با اهدای شاخه گل و پاکت از راهنمایان آقایان همسفر تقدیر کردند.


تهیه گزارش: آرش یوسفی
منبع:
وبلاگ نمایندگی آکادمی

تولد دوباره عقاب

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است 
عقاب می‌تواند تا 70 سال زندگی کند
ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد

زمانی که عقاب به 40 سالگی می‌رسد:
چنگال‌های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی‌توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند  نوک بلند و تیزش خمیده و کند می‌شود شهبال‌های کهن‌سالش بر اثر کلفت شدن پرها
به سینه‌اش می‌چسببند و پرواز برای عقاب دشوار می‌گردد.

در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد:

یا باید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می‌کشد پذیرا گردد

برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی
 که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند

در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می‌کوبد تا نوکش از جای کنده شود

پس از کنده شدن نوکش عقاب باید صبر کند
تا نوک تازه‌ای در جای نوک کهنه رشد کند 
سپس باید چنگال‌هایش را از جای برکند

زمانی که به جای چنگال‌های کنده شده٬ چنگال‌های تازه‌ای در آیند
آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی‌اش می‌کند 
سرانجام پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده ...
و 30 سال دیگر زندگی می‌کند

     

چرا این دگرگونی ضروری است؟؟؟

بیشتر وقت ها برای بقا ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم

گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی  عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم

تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصتهای زمان حال بهره مند گردیم 

حال من در چه فکری هستم؟

لزیون در داخل و خارج از کنگره

                                   بنام خدا

هفتمین جلسه از دوره یازدهم کارگاههای اموزشی خصوصی ویژه آقایان همسفر شعبه آکادمی روز های پنج شنبه با دستور جلسه (لژیون در داخل و خارج از کنگره) با استادی آقاعلیرضا و نگهبانی آقا محمود و دبیری علی آقا در روز 91/1/17 راس ساعت 13 آغاز به کار نمود.                                  


خلاصه سخنان استاد:

من اول سال نو را به همه ی عزیزان تبریک می گویم من می دانم که لژیون یک کلمه ی فرانسوی است سربازهای فرانسوی تک نفره برای جنگیدن حرکت می کردند و کشته می شدند و شروع کردند به درست کردن لژیون هر لژیونی یک لژیونر داشت من بارها می خواستم از اعتیاد رها بشوم ولی نتوانستم وقتی به لژیون یا جمع پیوستم دیگر رها شدم که بچه ها یا مسافران ما نیز همین طوری هستند هر فردی به تنهایی نمی تواند اعتیاد را کنار بگذارد اگر هم بتواند مدت بسیار کمی می تواند مصرف نکند من گفتم بارها هم گفته ام شاید تکراری باشد کسی که در لژیون مشارکت کند می تواند در جلسات مشارکت کند ما شاید در مشارکت جلسات موذب باشیم ولی در لژیون این طور نیست اگر من این حرف ها را اینجا نزم پس کجا بزنم چه کسی شنونده هست چه کسی درد ما را می فهمد امیدوارم یار باشید بار نباشید که بتوانید فرزندان یا مسافرتان را رها کنید.

نوشتارهای که همسفران می خوانند مثلا کنگره 60 چیست؟ احترام به کنگره60 در اصل احترام به خود است من علیرضا وقتی در مصرف مواد بودم به همه چیز فکر می کردم الا خود مواد فکر جاساز فکر پیچوندن و... من در لژیون با این تفکر آشنا شدم. من می دانستم که پسرم مصرف کننده است ولی بارها گفتم من کاری به آن نداشتم چون گاهی اوقات می خواهیم ابروی طرف را درست می کنیم چشم طرف را کور می کنیم من به بچه های لژیون خود می گوییم اینجا آخر دنیاست اگر اینجا نتیجه گرفتی که هیچ اگر نه بیرون هیچ خبری نیست ما باید آموزش بگیریم حیوان باید آموزش بگیرد حتی برای غذا خوردن وگرنه می میرند و چه خوب است که آموزش هایی که ما می گیریم کاربردیش کنیم و در آخر از همه تشکر می کنم به حرف های گوش دادید ممنون.


منبع : وبلاگ نمایندگی آکادمی

نوشته شده توسط همسفر حسین

مشکلات = شکلات

     

       مُشکلات  =  شُکلات

      ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود رفته بودم میدان حسن آباد برای تعمیر سشوار صنعتی که وسیله کارم بود و با آن رنگ خشک می کردم ، بدون آن کارم لنگ بود ، نمایندگی مربوطه گفت تعمیر آن حدود یک هفته طول میکشد واضافه کرد اگر عجله دارم به نشانی روی کارتی که داد بروم تا کارم را سریعتر انجام بدهند. ایستاده بودم کنار خیابان برای تاکسی سوار شدن ، خیابان یک طرفه بود وماشینها با سرعت  میگذشتند ، داشتم فکر می کردم به آدرسی که نمایندگی گفته بود بروم، یا به خیابان منوچهری بروم که تعمیرگاه معروفی آنجا بود؟  تصمیم گرفتم به آدرسی که نمایندگی داده بود سری بزنم، منتظر تاکسی بودم که ناگهان یک موتوری خلاف جهت خیابان با سرعت از پشت سرم گذشت و بدن راننده تقریبا با من برخورد کرد و چند قدم جلوتر با زحمت موتورش را کنترل کرد واز من عذرخواهی کرد ، حسابی شوکه شدم و دوباره منتظر تاکسی ماندم . بعد از این اتفاق مثل آدمهای خرافاتی پیش خودم گفتم شاید این یک نشانه است و بهتر است مسیرم را عوض کنم و به این آدرس نروم! اما از سر لجبازی واینکه به خودم ثابت کنم که افکار خرافی هیچ اساسی ندارند برآن شدم مسیرم  را ادامه بدهم وببینم این نشانه که نزدیک بود کار دستم بدهد و ازآن جان سالم به در برده بودم چطور خواهد شد؟

ادامه نوشته